![]() |
![]() |
|
|
مرا خوابی است عمیق و آرام
روحم از باده ی عشق عشق مست است بگذارید برای همیشه بخوابم بگذارید در آغوش خواب فرو روم چشمانم از بیداری خسته اند خداوندا چشمانم از بیداری خسته اند "خداوندا چشمانم از بیداری خسته اند" ![]() خدایا...! |
|
+ نوشته شده در
87/02/25ساعت 23 توسط آتنا |
|
|
این روزا وجودم پر شده از یه دنیا پاییز پاییزی که هجوم برگ ریزونش سیلابی تو دلم راه انداخت کاش مثل این خزون دل تنگی ها آروم و بی سر و صدا درست همون وقتی که قلبم منتظره، بیای و کنار دلم بشینی تا راحت تر هجوم بی امون موج های گریزون از هم و که تا عمق وجودم رخنه کردن،تحمل کنم اما،اما دل ابریم این و باور داره که حتی اگد هزار بار هم همراه دل برگ ها بشکنه،نمی تونه حریف فاصله های جا خوش کرده بین دلامون بشه. پس یاد گرفته با هر چه دوریه بسازه و انتظار هیچ بهاری رو نداشته باشه ..... ![]() |
|
+ نوشته شده در
87/02/24ساعت 10 توسط آتنا |
|
|
زندگی چیدن سیبی است باید چید و رفت زندگی تکرار پاییزیست باید دید و رفت زندگی رودی است جاری،هر که آمد کوزه ای شادمان پر کرد و رفت قاصدک این کولی خانه بدوش روزگار کوچه گردی خود را زندگی نامید و رفت ========================== زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود صحنه پیوسته به جاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد ===================== ![]() |
|
+ نوشته شده در
87/02/11ساعت 18 توسط آتنا |
|
|
ye rooz ye kamioon Golabi dashte to jadde mirafte ye dafe miofte to dasan daz ye ki az Golabiha miofte vasate jadde bar migarde be kamion negah mikone mige: Golaaaabiaa !!! Golabiaaaaaa GolaBiaa migan : GolaaaaBi !!! GolaBiii !!! mashin door tar mishe sedashoon zaif tar mishe Golabi mige: golabia Golabiaaa Golabia migan :GolaBi Golabi baz mashin door tar mishe Golabi mige : Golabiaaaaaa Golabiaaaaaa ama dige sedaye Golabia be Golabi nemireside Mobile Ranandaro migiran zang mizanan be MObile GolaBi ama che faide ke golabi irancel dashte to jadde Anten nemidade ama GolaBi yekio peida kard ke khate dolati dasht va zang zad be ranande Goft gooshie bede be golabia mige alo Golabiaaaaaaa Golabiaaaaaa !!!! Golabiaa migan Golabi golabi . . . . . vaghan doost dari baghyasham bekhoni
|
|
+ نوشته شده در
87/02/09ساعت 19 توسط آتنا |
|
|
پرسيد كه چرا دير كرده است / نكند دل ديگري او را اسير كرده است / خنديدمو گفتم : او فقط اسير من است / تنها دقايقي چند تاخير كرده است / گقتم : امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير كرده است / خنديد به سادگيم آينه و گفت : احساس پاك تو را زنجير كرده است / گفتم از عشق من چنين سخن مگو / گفت : خوابي . سالها دير كرده است / در آينه به خود نگاه مي كنم . آه / عشق او عجب مرا پير كرده است / راست گفت آينه كه منتظر نباش / او براي هميشه دير كرده است
|
|
+ نوشته شده در
87/02/02ساعت 21 توسط آتنا |
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
87/01/28ساعت 0 توسط آتنا |
|
|
شب آشفته و گل شب بو فراموش و آسمان بی ستاره بی فروغ اما شاید فردا هم دروغ ولی...... بازهم امید به فردا شاید
|
|
+ نوشته شده در
87/01/24ساعت 0 توسط آتنا |
|
دلم تنگ است از این شب زنده داری های بی فردا ... دلم خوش نیست از تکرار فرداها ... به فردا امیدم نیست ... روزگارم شده تکراره ... تکرار --------------------------------- در دل من چیزیست مثل یک بیشه ی نور مثل خواب دم صبح وچنان بی تابم که دلم می خواهد بروم تا سر کوه بروم تا ته دشت دورها اوایی است که مرا میخواند.... |
|
+ نوشته شده در
87/01/21ساعت 20 توسط آتنا |
|
|
روی قبرم بنویسید مسافر بوده است
بنویسید که یک مرغ مهاجر بوده است بنویسید زمین کوچه ی سرگردانیست و او در این معبد پر حادثه عابر بوده است -------------------------------------- بگذارید و بگذرید چشم بیندازید و دل مبازید ببینید و دل مبندید که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت |
|
+ نوشته شده در
87/01/17ساعت 20 توسط آتنا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
87/01/16ساعت 18 توسط آتنا |
|
|
سرمشق های آب بابا یادمان رفت
اسم نوشتن با قلم ها یادمان رفت شعر خدای مهربان را حفظ کردیم اما خدای مهربان را یادمان رفت ----------------------------- قدم بر می دارم عجله ای نیست دراوج،همیشه تنهایی باورت نمی شود از خدا بپرس --------------------------- شب های بلند بی عبادت چه کنم تن من به گناه کرده عادت چه کنم یاران همه گویند خدا می بخشد گیرم که خدا ببخشد زخجالت چه کنم ---------------------------------- هر لحظه حرفی در ما زاده می شود هر لحظه دردی سر بر می دارد و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش می کند. این ها بر سینه می ریزند و راه فراری نمی یابند. مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایشش چه اندازه است؟ ![]() |
|
+ نوشته شده در
87/01/16ساعت 13 توسط آتنا |
|
|
: موسيقي وبلاگ :خدایا.............. |
|
+ نوشته شده در
87/01/15ساعت 22 توسط آتنا |
|
|
|
+ نوشته شده در
86/12/25ساعت 19 توسط آتنا |
|
![]() گاهی سرم را بالا میگیرم تا اسمان مرا فراموش نکند تا ابرها بدانند که وقت باریدن است تا پرنده ها ببینند همزاد اسیرشان را ![]() |
|
+ نوشته شده در
86/12/25ساعت 19 توسط آتنا |
|
|
صفحه نخست =پست الکترونیک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
سلام
خیلی خوشحالم که به وبلاگم سر می زنی |
|
RSS
|