کتاب را ببند...
و بیا اینجا روبروی من بنشین...
من حرف های زیادی برای گفتن دارم...
چشم هایم را ورق بزن و حرف های نا گفته ام را خودت بخوان...
+
نوشته شده در
86/12/13ساعت 18 توسط آتنا
|
+
نوشته شده در
86/12/13ساعت 18 توسط آتنا
|
من هنوز تو را دارم... گاهي كه دلم... به اندازه ي تمام غروبها مي گيرد...
چشمهايم را فراموش مي كنم...
اما دريغ كه گريه ي دستانم نيز مرا به تو نمي رساند...
من از تراكم سياه ابرها می ترسم و هيچ كس...
مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست...
و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد...
و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند...
با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست...
از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد...
و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد...
+
نوشته شده در
86/12/13ساعت 18 توسط آتنا
|
+
نوشته شده در
86/12/12ساعت 17 توسط آتنا
|
وقتی که بود نمی دیدم
وقتی می خواند نمی شنیدم
وقتی دیدم که نبود
وقتی شنیدم که نخواند
(د.ع.ش)
+
نوشته شده در
86/12/08ساعت 11 توسط آتنا
|
+
نوشته شده در
86/12/08ساعت 11 توسط آتنا
|
سفرغریبی داشتم توی اون چشم سیاهت
سفری که بر نگشتم گم شدم توی نگاهت
یه دل ساده ساده کوله بار سفرم بود
چشم تو مثل یه سایه همه جا در نظرم بود
+
نوشته شده در
86/12/08ساعت 10 توسط آتنا
|