+
نوشته شده در
86/12/25ساعت 19 توسط آتنا
|
گاهی سرم را بالا میگیرم تا اسمان مرا فراموش نکند
تا ابرها بدانند که وقت باریدن است
تا پرنده ها ببینند همزاد اسیرشان را
و میگریم تا زمین بداند که من از جنس ابرم نه خاک...
+
نوشته شده در
86/12/25ساعت 19 توسط آتنا
|
+
نوشته شده در
86/12/25ساعت 19 توسط آتنا
|
پرنده در صدای خوشش رنج و درد و ماتم نیست
پرنده اهل شکوه و گلایه و غم نیست
و خوش به حال دلش
و خوش به حال هوایش
و خوش به حال پرنده که مثل آدم نیست...
+
نوشته شده در
86/12/25ساعت 18 توسط آتنا
|
كاش آسمان حرف كوير را مي فهميد
و اشك خود را نثار گونه هاي خشك كوير مي كرد
كاش دلها آنقدر خالص بودند كه
دعا ها قبل پائين آمدن دستها مستجاب مي شدند.
كاش مهتاب با كوچه هاي تاريك شب آشنا
كاش بهار آنقدر مهربان بود كه باغ را به دست خزان نمي سپرد.
كاش در قاموس غصه ها ، شكوه لبخند در معني داغ اشك گم نمي شد
كاش مرگ معناي عاطفه را مي فهميد كاش كاش كاش ......
(دکتر علی شریعتی)
**************************************************************
خدایا!
از عشق امروزمان اندکی برای فردایمان کنار بگذار...
فردایی که فراموش خواهیم کرد دیروز عشقی داشتیم...
دیروز عاشق کسی بودیم...
دیروز کسی را دوست داشتیم و دوست کسی بودیم...
از عشق امروزمان اندکی برای فردایمان کنار بگذار...
فقط اندکی تا امروزمان را فردا فراموش نکنیم
(دکتر علی شریعتی)
+
نوشته شده در
86/12/25ساعت 13 توسط آتنا
|
+
نوشته شده در
86/12/24ساعت 11 توسط آتنا
|
+
نوشته شده در
86/12/24ساعت 11 توسط آتنا
|
به سقف های کوتاه دل نمی بندم...
و به باغ هایی که به پلک برهم زدنی از بهار به زمستان می غلتند...
و به دلهای معمولی امیدی نیست...
و به هر پنجره ای نباید دخیل بست...
از آن خیابان نمی توان به تو رسید...
و از هر درختی نمی توان وقت آمدن پرنده ها را سوال کرد...
من خوب می دانم که هیچ تصوری نمی تئاند بگوید که چه وقت برمی گردی
بدون تو چگونه از عشق سخن بگویم و از خاطره هایی که از مهتاب زیباترند؟
بی تو چگونه از رفتن بگویم و از حوض هایی دریا را به ماهی ها می آموزند؟
این روزهای گرفته و دراز بی تو به پایان نمی رسند و حرف های من هر غروب ناتمام می مانند.
چرا رفتی؟
هنوز امیدهای فراوانی در راه است.
هنوز چند پرستو،هنوز چند پرتقال،هنوز جند برف...
چرا رفتی؟
هنوز تمام قصه ها را برای کودکان نخوانده بودم.
باید عصر ها در پیاده روهای زندگی قدم می زدیم و از شاخه های تخیل میوه ی آرزو می چیدیم.
چگونه آخرین اشک های تو را فراموش کنم؟
و به اتاق های افسرده که سراغ تو را می گیرند جه بگویم؟
و هر وقت که دلم گرفت برای چه کسی نامه بنویسم؟
چرا رفتی؟
بی تو بشقاب های اندوه را چگونه بشویم؟
و چگونه اتاق تنهایی را جارو کنم؟
چرا پل های دوستی را شکستی؟
من خوب می دانم که تو یک روز بر می گردی ...
هنوز...
هنوز برای دوست داشتن وقت هست...!
+
نوشته شده در
86/12/24ساعت 11 توسط آتنا
|