دلم تنگ است از این شب زنده داری های بی فردا ...
دلم خوش نیست از تکرار فرداها ...
به فردا امیدم نیست ...
روزگارم شده تکراره ... تکرار
---------------------------------
در دل من چیزیست مثل یک بیشه ی نور
مثل خواب دم صبح
وچنان بی تابم که دلم
می خواهد بروم تا سر کوه
بروم تا ته دشت
دورها اوایی است که مرا
میخواند....
+
نوشته شده در
87/01/21ساعت 20 توسط آتنا
|
روی قبرم بنویسید مسافر بوده است
بنویسید که یک مرغ مهاجر بوده است
بنویسید زمین کوچه ی سرگردانیست و
او در این معبد پر حادثه عابر بوده است
--------------------------------------
بگذارید و بگذرید
چشم بیندازید و دل مبازید
ببینید و دل مبندید
که دیر یا زود
باید گذاشت و گذشت
+
نوشته شده در
87/01/17ساعت 20 توسط آتنا
|
+
نوشته شده در
87/01/16ساعت 18 توسط آتنا
|
سرمشق های آب بابا یادمان رفت
اسم نوشتن با قلم ها یادمان رفت
شعر خدای مهربان را حفظ کردیم
اما خدای مهربان را یادمان رفت
-----------------------------
قدم بر می دارم
عجله ای نیست
دراوج،همیشه تنهایی
باورت نمی شود
از خدا بپرس
---------------------------
شب های بلند بی عبادت چه کنم
تن من به گناه کرده عادت چه کنم
یاران همه گویند خدا می بخشد
گیرم که خدا ببخشد زخجالت چه کنم
----------------------------------
هر لحظه حرفی در ما زاده می شود
هر لحظه دردی سر بر می دارد
و هر لحظه نیازی
از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش می کند.
این ها بر سینه می ریزند و راه فراری نمی یابند.
مگر این قفس کوچک استخوانی
گنجایشش چه اندازه است؟

+
نوشته شده در
87/01/16ساعت 13 توسط آتنا
|
: موسيقي وبلاگ :خدایا..............
+
نوشته شده در
87/01/15ساعت 22 توسط آتنا
|