تبليغاتX
شاید فردا...
مرا خوابی است عمیق و آرام

روحم از باده ی عشق عشق مست است

 
بگذارید برای همیشه بخوابم



بگذارید در آغوش خواب فرو روم

چشمانم از بیداری خسته اند

خداوندا

چشمانم از بیداری خسته اند


"خداوندا چشمانم از بیداری خسته اند"




خدایا...!  
+ نوشته شده در  87/02/25ساعت 23  توسط آتنا   | 


این روزا وجودم پر شده از یه دنیا پاییز

پاییزی که هجوم برگ ریزونش سیلابی تو دلم راه انداخت

کاش مثل این خزون دل تنگی ها آروم و بی سر و صدا درست همون وقتی که قلبم منتظره،

 بیای و کنار دلم بشینی تا راحت تر هجوم بی امون موج های گریزون از هم و که تا عمق

 وجودم رخنه کردن،تحمل کنم

اما،اما دل ابریم این و باور داره که حتی اگد هزار بار هم همراه دل برگ ها بشکنه،نمی تونه

 حریف فاصله های جا خوش کرده بین دلامون بشه.

پس یاد گرفته با هر چه دوریه بسازه و انتظار هیچ بهاری رو نداشته باشه
.....

+ نوشته شده در  87/02/24ساعت 10  توسط آتنا   |