تبليغاتX
شاید فردا...

 

کودک زمزمه کرد: (خدایا با من حرف بزن).

و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد.

کودک نشنید.

او فریاد کشید: (خدایا! با من حرف بزن).

صدای رعد و برق آمد.

اما کودک گوش نکرد.

او به دور و برش نگاه کرد و گفت:

(خدایا! بگذار تو را ببینم).

ستاره ای درخشید. اما کودک ندید.

او فریاد کشید(خدایا! معجزه کن).

نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک نفهمید.

او از سر ناامیدیگریه سر داد و گفت:

(خدایا به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی).

خدا پایین آمد و بر سر کودک دست کشید.

اما کودک دنبال یک پروانه کرد.

او هیچ درنیافت و از آنجا دور شد


+ نوشته شده در  87/03/13ساعت 21  توسط کا فر  | 

 
http://upload.iranblog.com/1/1218219799.mp3