به سقف های کوتاه دل نمی بندم...
و به باغ هایی که به پلک برهم زدنی از بهار به زمستان می غلتند...
و به دلهای معمولی امیدی نیست...
و به هر پنجره ای نباید دخیل بست...
از آن خیابان نمی توان به تو رسید...
و از هر درختی نمی توان وقت آمدن پرنده ها را سوال کرد...
من خوب می دانم که هیچ تصوری نمی تئاند بگوید که چه وقت برمی گردی
بدون تو چگونه از عشق سخن بگویم و از خاطره هایی که از مهتاب زیباترند؟
بی تو چگونه از رفتن بگویم و از حوض هایی دریا را به ماهی ها می آموزند؟
این روزهای گرفته و دراز بی تو به پایان نمی رسند و حرف های من هر غروب ناتمام می مانند.
چرا رفتی؟
هنوز امیدهای فراوانی در راه است.
هنوز چند پرستو،هنوز چند پرتقال،هنوز جند برف...
چرا رفتی؟
هنوز تمام قصه ها را برای کودکان نخوانده بودم.
باید عصر ها در پیاده روهای زندگی قدم می زدیم و از شاخه های تخیل میوه ی آرزو می چیدیم.
چگونه آخرین اشک های تو را فراموش کنم؟
و به اتاق های افسرده که سراغ تو را می گیرند جه بگویم؟
و هر وقت که دلم گرفت برای چه کسی نامه بنویسم؟
چرا رفتی؟
بی تو بشقاب های اندوه را چگونه بشویم؟
و چگونه اتاق تنهایی را جارو کنم؟
چرا پل های دوستی را شکستی؟
من خوب می دانم که تو یک روز بر می گردی ...
هنوز...
هنوز برای دوست داشتن وقت هست...!
+
نوشته شده در
86/12/24ساعت 11 توسط کا فر
|