شاید فردا... - حرف های دل
سرمشق های آب بابا یادمان رفت
اسم نوشتن با قلم ها یادمان رفت
شعر خدای مهربان را حفظ کردیم
اما خدای مهربان را یادمان رفت
-----------------------------
قدم بر می دارم
عجله ای نیست
دراوج،همیشه تنهایی
باورت نمی شود
از خدا بپرس
---------------------------
شب های بلند بی عبادت چه کنم
تن من به گناه کرده عادت چه کنم
یاران همه گویند خدا می بخشد
گیرم که خدا ببخشد زخجالت چه کنم
----------------------------------
هر لحظه حرفی در ما زاده می شود
هر لحظه دردی سر بر می دارد
و هر لحظه نیازی
از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش می کند.
این ها بر سینه می ریزند و راه فراری نمی یابند.
مگر این قفس کوچک استخوانی
گنجایشش چه اندازه است؟

+
نوشته شده در
87/01/16ساعت 13 توسط کا فر
|